سلام به روی ماهتون
شرمنده ام به خدا,این روزا خیلی درگیر بودم
اگه بدونید تو این روزا چی به فاطیما گذشته؟ دیگه ازم گله نمی کردید
عجب روزگار نامردیه
این بار نمی خوام از عشق خودم بگم
بذارید از اولش بگم ...
اون روز تازه از دانشگاه اومده بودم خونه که مامان بهم گفت:نزدیکیای خونمون یه اموزشگاه بزرگ هست که درخواست دبیر و همکار دارن,برو ببین چه جوریه؟اگه قبول کنن توام برو تدریس کن.
منم که از خدا خواسته نذاشتم حرفای مامان تموم شه پریدم حاضر شدم و رفتم اموزشگاه,راستش یکم دلشوره داشتم,ولی نمی دونستم واسه چی؟
خلاصه انقد خوشحال بودم که اصلا نفهمیدم کی رسیدم کی رسیدم دم اموزشگاه .همین که از پله ها اومدم بالا متوجه یه نگاه شدم
دوتا چشم که مات و مبهوت بم ذل زده بود.رفتم پشت سکوی پذیرش و با منشی اموزشگاه مشغول صحبت شدم و گفتم که اگه نیاز به همکار دارن من در خدمتم.
منشی به پسره کت و شلواری که بغلش نشسته بودو ذل زده بود بم اشاره کرد و گفت:با مسئول خود اموزشگاه صحبت کنم.
یکم راجع به رشته ام و چیزایی که بلدم ازم پرسید و بعد شماره گوشیمو گرفت که بم خبر بده
از اون روز چند وقت گذشت و موقع انتخاب رشتم شد.پای کامپیوترم نشسته بودم که دیدم یه شماره غریبه داره زنگ میزنه,تا برداشتم و دیدم پسره قطع کردم اخه مزاحم زیاد دارم {خوشگلی و هزار درد سر}فکر کردم اینم مزاحم جدیده.
بعد از اینکه چند صد بار زنگ زدو برنداشتم بم sms زد که من اقای... هستم از اموزشگاه....لطفا گوشی رو بردارید تا راجع به کلاسا صحبت کنیم
بعد که فهمیدم کیه و چرا قطع کردم کلی خجالت کشیدم و بخودم فوش دادم.
زود رفتم و بش زنگ زدم و معذرت خواهی کردم ازش و قرار گذاشتیم که بعد از اینکه ساعتهای کلاسام تو دانشگاه مشخص شد برم پیشش.
حدود دو هفته از شروع ترم جدید گذشته بود و من یادم رفته بود که برم اموزشگاه که یه بار بعد اینکه از کلاس اومدم بیرون دیدم یه sms دارم که پیشنهاد دوستی داده و...
مثه همیشه جواب ندادم اصلا حواسم نبود که این شماره همون شماره مسئول اموزشگاه.
دوباره sms زد که چرا جواب نمی دی فاطیما خانم؟
بعد که دیدم اسممو می دونه کنج کاو شدم که اون کیه؟
ازش پرسیدم که کیه و چی کارم داره؟
بعد از اینکه کلی با کلمه ها بازی کرد تازه دوزاریم افتاد که کیه.
توی یکی از smsهاش زده بود که وقتی دیدمت یاد یه عکس و کلی خاطره انداختیم.
کنج کاو شدم که بدونم اون عکس کیه و کجاست؟چه ربطی به من داره؟چرا ازمن این درخواست و کرده؟
ای کاش نمی پرسیدم....
بعد از کلی اصرار بهم گفت که...
عشقش
تمام زندگیش
عزیزش
صاحب اون عکس
4سال که تو قطعه ی 114 خوابیده
دنیا رو سرم خراب شد...
4سااااااااااااااااااااااااااال با خاطرات عشقت...
اونقدر ناراحت شدم که دلم می خواست بشینم و زار زار گریه کنم
می دونید چی ناراحتم کرد؟
عشقش شبیه من بوده...
واسه همین وقتی از در اومدم تو بهم ذل زده بودو خیره خیره نگام می کرده...
می گفت وقتی اومدم تو نزدیک بود سکته کنه ...
فکر می کرده که زهراش دوباره زنده شده و اومده پیشش
واسه همین فقط نگام می کرده
باور نمی کرده که شباهت تا این حد می تونه باشه...
تنها تفاوت من و زهرا تو صدامون بوده و یکم رنگ چشامون بوده...
اون روز دوباره بم زنگ زد
از سر خاک زهراش زنگ میزد
'گریه می کردو می گفت که زهراش منو فرستاده
منو فرستاده که تنها نمونه...
هــــــــــــــــــــی....
کاش می تونستم واسش کاری کنم
ولی......
ولی من اونو با عشق و خاطراتش و عکساش تنهاش گذاشتم.
تنهای تنها...
خیلی دلم به حالش سوخت,خیییییییییییییییییییییییلی...
اخه عاشقی بد دردیه
و دوری از اون بدتر...
عجب روزگار نامردیه
کاش همه ی عاشقا به عشقشون برسن
من و عشقم
و شما و عشقتونم به هم برسید
اینو از ته دلم از خدا می خوام
کاش زهرا منو ببخشه
مطمئنم که می دونه این کارو به خاطره خودش کردم
هر روز سر نمازم واسه زهراو ... دعا می کنم که این دوری و طاقت بیارن و یه روزی به هم برسن.
شما هم واسشون دعا کنین.
واسه همه عاسشقا دعا کنین...