تبليغاتX
.♥ *.♥ *. من و تو .♥ *.♥ *.

.♥ *.♥ *. من و تو .♥ *.♥ *.

عاشقتم عرفان جوووووووووووووونم

من تو ما

از همان ابتدا دروغ گفتند!

مگر نگفتند که "من" و "تو" ، "ما" می شویم؟!

پس چرا حالا "من" این قدر تنهاست!

از کی "تو" اینقدر سنگ دل شد؟!...

اصلا این "او" را که بازی داد؟!...

که آمد و "تو" را با خود برد و شدید "ما"!

می بینی

قصه ی عشقمان!

فاتحه ی دستور زبان را خوانده است

به پندار تو : جهانم زیباست ، جامه ام دیباست ، دیده ام بیناست ، زبانم گویاست ، قفسم هم طلاست ، به این ارزد که دلم تنهاست
+ نوشته شده در  شنبه یکم مرداد 1390ساعت 15:47  توسط فاطیما  | 

تو رو خدا شما بگید چیکار کنم؟؟؟؟؟

می دونم که سال تا سال اگه ازت نخوام که بیای به وبلاگی که واست ساختم تا از عشقت بنویسم بش سر نمیزنی..

نه گل من نگو بی انصاف  و نامردی...

اگه میومدی میپرسیدی چرا اون همه مطلبیو که نوشته بودم و پاک کردمخندم میگیره حتما الان میگی کدوم نوشته ها؟اصلا تاحالا ندیدیشون که بخوای بپرسی چرا پاکشون کردم...

بگذریم...

امروز اومدم تا ازت گله کنم عشقم یه دنیا حرف دارم یه دنیا گله دارم

میخوام  بگم تا اروم شم,حرفای نگفته داره خرابم میکنه.

دوست داری از کجاش بگم  واست؟

دوست داری چه جوری بگم واست؟

گریه کنم یا صدای هق هقمو بیشتر دوست داری؟

از مردیات بگم یا از نامردیات؟

از مهربونیات یا سردیات؟

از روزای قشنگمون یا از روزای خط خطیمون؟

حتی دلم نمیاد ازت گله کنم ا میام سر خط که شروع کنم باز می خوام از عشقم بنویسم از روزای قشنگمون بنویسم از ....

اخ نمی دونی چقد دل فاطیما برات تنگه,دلت میاد از دوریت گریه کنم ؟دلت میاد شبا با چشای خیس از جای خالیت خواب بشم تو ارزوی فردای دیدنت؟؟؟؟

اره دلت میاد

همین الان که دارم مینویسم با دوستاتی و داری میخندی,اخه چه جوری دلت میاد خندهاتو از من بگیری

میدونی که وقتی میخندی محو لبات میشم  و دنیا با قشنگیاش از یادم میره.چرا اون خنده هاتو ازم میگیری؟

چرا من باید همیشه تو حسرت دیدن اون چشات باشم؟؟؟چرا من ؟؟؟

هیچ میدونی چند روزه که ندیدمت؟نه  هیچ میدونی چند ماهه که ندیدمت؟

این چه سوالیه؟؟؟مهمه مگه؟....

میدونی چند وقته تشنه ی محبتتم؟میدونی چند وقته تشنه ی نوازشتم؟می دونی حتی تشنه ی ناز کشیدناتم

خیلی وقته.....

خیییییییییییییییییلی....

نه  نگو نامردی... اره محبت میکنی ولی سرد و بی روح انگار که از روی اجبارن کلمه هات سرد و بی روح شدن

واااااااااااااااااااااای یادش بخیر اولا اسمم وقتی صدا میکردی پر از احساس بود پر از نوازش بود وقتی صدام میکردی و اسمم میومد روی لبات دست وپام شل می شد دلم میلرزید اما حالا......

 

شما بگید چیکار کنم؟؟چه کار کنم؟چه جوری با سردیش سر کنم روزارو؟چه جوری دوریشو طاقت بیارم

بخدا دارم میمیرم

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم فروردین 1390ساعت 20:4  توسط فاطیما  | 

چشمانت زمین محبت بودند و من جاذبه اش را وقتی سیب درخت دلم افتاد فهمیدم

دیوونه ی چشای مهربونتم

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 18:38  توسط فاطیما  | 

عجب روزگار نامردیه

سلام  به روی ماهتون   

شرمنده ام   به خدا,این روزا خیلی درگیر بودم

اگه بدونید تو این روزا چی به  فاطیما گذشته؟ دیگه ازم گله نمی کردید

عجب روزگار نامردیه 

این بار نمی خوام از عشق خودم بگم

بذارید از اولش  بگم ...

اون  روز  تازه از دانشگاه اومده بودم خونه که مامان بهم گفت:نزدیکیای خونمون  یه اموزشگاه بزرگ هست  که  درخواست دبیر و همکار دارن,برو ببین چه جوریه؟اگه قبول کنن توام  برو  تدریس کن.

منم که از خدا خواسته نذاشتم حرفای مامان تموم شه پریدم حاضر شدم و رفتم اموزشگاه,راستش یکم دلشوره    داشتم,ولی نمی دونستم واسه چی؟

خلاصه انقد خوشحال بودم که اصلا نفهمیدم کی رسیدم کی رسیدم  دم اموزشگاه .همین  که  از  پله ها اومدم بالا متوجه یه نگاه شدم

دوتا چشم که مات و مبهوت بم ذل زده بود.رفتم پشت سکوی پذیرش و با منشی اموزشگاه مشغول صحبت   شدم و گفتم که اگه نیاز به همکار دارن من در خدمتم.

منشی به پسره کت و شلواری که بغلش نشسته بودو ذل زده  بود بم اشاره کرد و گفت:با مسئول خود اموزشگاه صحبت کنم.

یکم راجع به رشته ام و چیزایی که بلدم ازم پرسید و بعد شماره گوشیمو گرفت که بم خبر بده

از  اون روز چند وقت گذشت و موقع انتخاب رشتم شد.پای کامپیوترم نشسته بودم که دیدم یه شماره غریبه   داره زنگ میزنه,تا برداشتم و دیدم   پسره قطع کردم اخه مزاحم زیاد دارم {خوشگلی و هزار درد سر}فکر کردم اینم مزاحم جدیده.

بعد از اینکه  چند صد بار زنگ زدو برنداشتم بم sms  زد که من  اقای... هستم از اموزشگاه....لطفا گوشی  رو بردارید تا راجع به  کلاسا صحبت کنیم

بعد که فهمیدم کیه و چرا قطع کردم کلی خجالت کشیدم و بخودم فوش دادم.

زود رفتم و بش زنگ زدم و معذرت  خواهی کردم ازش و قرار گذاشتیم که بعد از اینکه  ساعتهای کلاسام تو دانشگاه مشخص شد برم پیشش.

حدود دو هفته از شروع ترم جدید گذشته بود و من یادم  رفته  بود  که برم اموزشگاه که یه  بار بعد اینکه  از کلاس اومدم بیرون دیدم یه sms دارم که  پیشنهاد دوستی داده و...

مثه  همیشه جواب ندادم  اصلا حواسم نبود که این شماره همون  شماره مسئول اموزشگاه.

دوباره sms  زد که   چرا جواب نمی دی فاطیما خانم؟

بعد که دیدم اسممو می دونه کنج کاو شدم که اون کیه؟

ازش پرسیدم که  کیه و چی کارم داره؟

بعد از اینکه کلی با کلمه ها بازی کرد تازه دوزاریم افتاد که کیه.

توی یکی از smsهاش  زده بود که وقتی دیدمت یاد یه عکس  و کلی خاطره انداختیم.

کنج کاو شدم    که بدونم اون عکس کیه و کجاست؟چه ربطی به من داره؟چرا ازمن این درخواست و کرده؟

ای کاش نمی پرسیدم....

بعد از کلی اصرار بهم گفت  که...

عشقش

تمام زندگیش

عزیزش

صاحب اون عکس

4سال که  تو قطعه ی 114 خوابیده

دنیا رو سرم خراب شد...

4سااااااااااااااااااااااااااال با  خاطرات عشقت...

اونقدر ناراحت شدم که دلم می خواست بشینم و  زار زار گریه کنم

می دونید چی ناراحتم کرد؟

عشقش شبیه من بوده...

واسه همین وقتی از در اومدم تو بهم ذل زده بودو خیره خیره نگام می کرده...

می گفت وقتی اومدم تو نزدیک بود سکته کنه ...

فکر می کرده که زهراش  دوباره زنده شده و اومده پیشش

واسه همین فقط نگام می کرده

باور نمی کرده که شباهت تا این حد می تونه باشه...

تنها تفاوت من و زهرا تو صدامون بوده و یکم رنگ چشامون بوده...

اون روز دوباره بم زنگ زد

از سر خاک زهراش زنگ میزد

'گریه می کردو می گفت که زهراش منو فرستاده

منو فرستاده که تنها نمونه...

هــــــــــــــــــــی....

کاش می تونستم واسش کاری کنم  

ولی......

ولی من اونو با عشق و خاطراتش و عکساش  تنهاش گذاشتم.

تنهای تنها...

خیلی دلم به حالش سوخت,خیییییییییییییییییییییییلی...

اخه عاشقی بد دردیه

و دوری از اون بدتر...

عجب روزگار نامردیه

کاش همه ی عاشقا به عشقشون برسن

من و عشقم

و شما و عشقتونم به هم برسید

اینو از ته دلم از خدا می خوام

کاش زهرا منو ببخشه

مطمئنم که می دونه این کارو به خاطره خودش کردم

هر  روز سر نمازم واسه زهراو ... دعا می کنم که این دوری و طاقت بیارن و یه روزی به هم برسن.

شما هم واسشون دعا کنین.

واسه همه عاسشقا دعا کنین...

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 18:36  توسط فاطیما  | 

نمی دانم

 

نمي دانم كه اين عشق چگونه بر كوير خشك قلبم باريد

 

 كه دل بي خبرم عاشق شد و به عشقش بالید  

 

نمي دانم مي داند كه با ديدنش مي رود از تن و جانم خستگي

 

نمي دانم تا كي عاشق مي ماند

 

 نمي دانم مي داند بدون او بي قرارم ، هيچم  

 

نمي دانم مي داند در انتظار فرداي با او بودنم

 

نمی دانم می داند شبها با یاد او سر بر بالین می گذارم

 

نمي دانم مي داند كه هيچگاه عشق واقعي نمي ميرد  

 

نمي دانم چگونه سر کنم لحظات بي او بودن را

 

نمي دانم مي داند دوست ندارم در روياي كسي ديگر باشم

 

نمي دانم  که می داند

 

نمی دانم...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 2:43  توسط فاطیما  | 

مرا به اغوشت راه بده

مرا به آغوشت راه بده ...

 

بيا چشمانمان را ببنديم ...

مي خواهم وقتي لبهاي معصوممان به هم گره مي خورد و هر دو از لذت  

در آغوش هم نفس نفس مي زنيم 

 از لذت متناهي جسممان ‌وجود نا متناهي خداوند را با

 

چشمان بسته تصور کنيم ...

چشمانت را باز نکن ... نه ! نه !

 

لبهايمان از گرمي شهوت خشک شده ...

 اما گونه هايمان از اشک خيس ...

 

کاش در اوج نيازي که الان به من داري مي تونستم غمخوار تو باشم .

 

اي تنها هم آغوش من !

 

بيا که احساسم را برايت دست نخورده نگاه داشته ام و جسمم را به لذت بوسه اي نفروخته ام !

 

بيا که مي خواهم وقتي دستانت را به روي قلبم مي گذاري

از فرط لذت قطره هاي اشک بر گونه ات

 

بدرخشد . مي خواهم با اشکهايت بر تمام احساسم بوسه زني ... !

 

مي خواهم اشکهايت تمام احساسم را خيس کند .

 

بيا که سالهاست سر به ديوار نهاده ام . 

 بيا اي تنها هم آغوش من ............. بيا !!     

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 15:46  توسط فاطیما  | 

فاطیما تنها بود

یکی بود یکی نبود

زیر گنبد کبود

هیچکسی همدم دله فاطیما نبود

سفره...درد کمی نیست؟

یار سفر کرده ی من

چرا کوله بارتو بستی؟

مگه وقت سفر رسیده؟

نگو که رسیده....

اخه دلم تاب سفر نداره

نازک بی تو می میره

یار سفر کرده من

حالا که ریشه کردی تو وجودم

میری و با خاطرات غم زده تنهام میذاری؟

تو که دلت سنگی نبود؟

نذار که  بین من و تو هر چی بوده خاطره شه

مهربونم یه عهدی بود میونه ما؟

اما الان یه خاطراست

میدونم ....خودت نگفتی که میری

اما نگات رفتنی بود

هر چی که میگفتم که نرو

بهونهات تکراری بود

اگه صدامو میشنوی

بدون یکی دوست داره

یکی که چشاش به یادت می باره

یکی بود یکی نبود

زیر کنبد کبود

فاطیما تنها بود

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 13:1  توسط فاطیما  | 

به امید دیدار مهربونم

این شعر نیست  این یه داستان نیست

این ماجرای اولین و شایدم اخرین دیداره عزیزمه

گوش کنید قصه عشق منو...

 

تو یه روز گرم و افتابی                                                                             

خورشیدم از عشقمون تب کرده

تو ساعت عشق....

قلبم واسه عشقش میزنه

چشام پی چشای قشنگش می گرده

از دور یه نگاه مهربون

نگاش به نگام خیره شده

اون چشای عشق منه

میشه تو اسمون ابی چشاش پر کشید

میشه تو سیاهی چشاش شبو خواب کرد

منو اون و عشق زمینیش

منو اون و نگاه اسمونیش

پا به پای هم می رفتیم تو اون لحظه های اسمونی

یعنی اینم یه خوابه؟

اما نه...

اخه هنوز پیشم نشسته

بوی دستاش

دوستت دارماش

اسمون نگاش

عطر لباش

منو تا اخر دنیا برد

موقع وداع

رو به روی هم

میشد از نگاش

از تن سداش فهمید که برگشتن محاله

اما دله سادم بروش نیاوردو

گفت:به امید دیدار

یه قدم

دو قدم

سه قدم

دور ترو دور تر می شیم

دلم طاقت وداع نداره

چه ساده ازم گذشت

تازه فهمیده که دیگه دیداری نیست

ولی بازم دلم به روش نمیاره و میگه :

به امید دیدار مهربونم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 18:2  توسط فاطیما  | 

نازنینم

کاش بدونی...

زندگیم بی تو محاله

لحظه هام بی تو سواله

بی تو مقصد خیلی دوره

راه عشقم بی عبوره

من نمی خوام که تو خیالم بگم که عاشقت نیستم

من می خوام که راستی راستی

تو رو حس کنم

حس کنم...

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 3:24  توسط فاطیما  | 

دمی سکوت باید

سکوت خیلی دردناک

همه از سکوت فرار می کنن>اما نمی دونن

که تارو پود همه چیز تو سکوت شکل می گیره

تو این لحظه های تلخ سکوت

عشق

نفرت

مرگ

زندگی

و...

شکل میگیره

تو این لحظه های تلخ سکوت

روحمون عاشق و گریه میکنه

پس بیا با من سکوت کن

سکوت...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 3:38  توسط فاطیما  |